نمیدانم نمیدانم!
نمیدانم که دانستم نمیدانم؟!
و یا از فرط نادانی نمیدانم؟
ز بهت حیرت و غفلت
نمیدانم چه میدانم ؟!
فقط این روزها یک چیز میدانم
و آن اینست:
" نمیدانم"!
نمیدانم در این چرخ پر از رنگ و ریا من از چه می نالم؟
ز شادی اش نمیدانم، ز رگبار تمام غصه هایش از چه میدانم؟
ز تحصیل و ز کار و از نماز و روزه و خمس و ز شادی حلال و
روزی پاک و دل شاد و سلام بی ریا و خیر بی منت
دگر چیزی نمیدانم
و شاید چشمهای من سیاهی را فقط بیند!
نمیدانم!؟
اگر این عصر را وقت ظهور آن علی هیبت نمی دانند
دگر کی موقع کار است؟!
برادر با برادر همچو ضحاک است!
(چنین گویم نه پنداری که افسانه ست،
نه احساس دل ناشاد و دیوانه ست،
همان تلخی دورانست
که ما نام حقیقت می نهیم نامش!
و آری این حقیقت تلخی کامست!)
همه از بهر هر کاری کلاف سر به تویی برده و در کار خود گیرند
و هر لحظه به دوری خود از رب جلی از دیگری هم سبقه میگیرند!
***
در این سر در گمی نالان از این کوچه به آن کوچه
که یک آن کودکی دیدم
ز رخسارش فقط زردی به چشمم خورد
(نمیدانم که چشمانم دوباره طبق یک عادت سیاهی دیده اند یا نه ...؟!)
ز رخسارش فقط زردی به چشمم خورد
و آن چند استخوان که پیکرش را نقش میدادند!
جلو آمد. گفت: آقا
بخر فالی ز شعر حافظ شیراز
دو چشمانم به هم آمد
(یعنی یک ورق بردار)
و این بود شاهکار شاعر شیراز:
"ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی"
طامات تا به چند؟!
خرافات تا به کی؟!
***
پاورقی ها:
۱-بابت این تاخیر طویل المدت واقعا عذر میخوام.
۲-توی این مدت که به روز نکردم خیلی اتفاقات افتاد( از انتخابات بگیر تا امور فرهنگی اخیر و امور ورزشی و ...) که البته بنده هم بیکار نبودم و در جاهایی که کاری از دستم برمیومده دست و پایی میزدم . حالا شاید تحت عنوان "چی شد که اینجوری شد؟!" نوشته هایی که نوشتم رو گذاشتم تو وبلاگ شاید هم نه! چون تحت این تیتر تو بعضی جاها چیزایی نوشتم حالا ببینیم " تا یار که را خواهد و میلش به که باشد"