واقعا به خاطر این مدت طولانی که نبودم عذر خواهی میکنم اگرچه این هزار و یکمین توجیه هست ولی واقعا درگیر یک سری مشغولیات بودم. الانم ادامه ی بحثمون رو بطور کامل تحقیق نکردم و ننوشتم، فقط یکی از شعرامه که پیشنهاد میکنم خودتون بخونین :
روزگار زد پس ِ کلم
عاشقی اومد سراغم
دیگه ثانیه نموندش
ساعت گم شد ز نگاهم
نگاهم، نگاه ِ دریا
دل من وسعت صحرا
افقم؛ اون ته ِ دنیا
آرزوم؛ سفر رو ابرا
هی خدا خدا میکردم
من تو رو صدا میکردم
ولی...
ولی....
به چی من نگاه میکردم؟!
آهان
انگار یادم اومد
چشم من به پشت در بود
گاهی اوقات به تلفن
گاهی اوقات...
وه....چه خر بود!
چشام از فرط ِ دیدن کور شده بودن!
گوشام از نشنیدنا کر شده بودن!
چشم ِ گوشم پی زنگ ِ تلفن کم سو شده!
آره مادر!
قدیمیا راست میگن:
"دنیا چقدر عوض شده!"
اون روزا- که عاشقی اومد سراغم –
پرتو خورشید چه قشنگ بود
گرما انگار مال ِ من بود
اون روزا هر کی می خندید
پیش خود می گفتم انگار با خبر از درد ِ من بود!
آخه رو میز بابام نوشته بود:
"خنده بر هر درد ِ بی درمان دواست"
اما؛ آخه...
درد ِ من بی انتهاست
تا ابد خنده برایش کم بهاست
تنها چیزی که میتونه خنده رو از پا دراره
گریه هاست!
باز همه داد میزنن:
"خنده بر هر درد بی درمان دواست"
درد ِ بی درمون ِ من دوا نداره
درد ِ من عاشقیه
خنده باشه
گریه باشه
خنده با گریه