بعثت و حادثه ی حرا
1)
در غروبی دلگیر
اندک اندک خورشید، شد نهان در دل کوه،
دشت در خاموشی ، سنگ ها ساکت و سرد
کوه در پرده ی کبر،سخت و سنگین نشسته آرام.
و حرا منتظر است، در دل ظلمت شب
ناگهن خِش خِش پایی آید
رهروی تند همی پیماید. راه پر پیچ و خم کوهستان!!
زیر لب می گوید آه این غار حراست!!
و طنین اندازد. در دل کوه صدایش و در غار نوایش؛
بارالها!بارالها! بارالها!به تو می اندیشم.
2)
ای خدا ای توانا و عزیز!
راز دار من و هم صحبت من.