سلام. چند تا نکته بابت وب:
1-اون عکسه که از شمال انداخته بودم ، خیلی گفتند که باز نمیشه edit شده ، یه سر بزنید ببینید.(در ضمن از پرتقال توپولی هم خیلی ممنون)
2-شعر وصیتو که نوشتم منبعی که من داشتم نام شاعرشو آقای بهرامی زده بود ولی جناب موسوی فرمودند که شاعر افغانی خوش ذوق آقای سید رضا محمدی هستند (آقای موسوی بازم متشکرم)
3-بعد از پست قبلی (که دست خودم نبود، بچه بعضی موقع ها دلش میگیره دیگه) حالا براتون یه شعر زیبای فریدون مشیری از دیار آشتی انتخاب کردم که لذت ببرید:

بگو به آنکه، دل از بار غم گران دارد
دو چهره هست که همواره این جهان دارد.
یکی عیان و دگر چهره در نهان دارد.
یکی همیشه به پیش نگاه ما پیداست.
که با تولد ، مرگ،
که به طلوع، غروب،
که با بهاِر بهشت آفرین، خزان دارد.
یکی ، همیشه نهان است اگر چه، در همه جا
به هر چه در نگری ، با تو داستان دارد!
نه با تولد، مرگ،
نه با طلوع، غروب،
نه با بهار، خزان،
که هر چه هست در او، عمر جاودان دارد!
تو را به چهره ی پنهانِ این جهان راه است
نه از فراز سپهر،
نه از دریچه ی ماه،
نه با کمان و کمند،
نه با درفش و سپاه؛
همه وجودت از آن بی نشان ، نشان دارد
جهان چو گشت به یک چهره جلوه گر ز نخست
نگاهِ چاره گر چهره آفرین با توست
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان
اگر که دل بسپاری به «مهر ورزیدن»
اگر که خو نکند دیده ات به« بد دیدن»
امید توست که در خارزار ،کوه، کویر
اگر بخواهد صد باغِ ارغوان دارد.
دلت به نور محبت، اگر بود روشن
تو را همیشه چو گل تازه و جوان دارد
بر آستان هنر، گر سری فرود آری
چراغ نام تو هم جاودانه جان دارد.
نه آسمان، نه ستاره، نه کهکشان، نه زمان،
تو چهره ساز جهانی، تو چهره ساز جهان
هر آنچه می طلبی از وجود خویش بخواه!
چگونه با تو بگوید ؟
مگر زبان دارد!
امشب دلم گرفته ببخشید اگه یه جورایی مینویسم. راستش از خیلی چیز ها دلم پُره که .....
توی این شب گرم یاد شعر «غم غمناک» استاد هوشنگ ابتهاج افتادم که با شب سرد شروع میشه:
شب سردی است و من افسرده 
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
و صدای «نی محزون» استاد شهریار به گوشم میرسه:
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی، من و یکدامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب ،دل از غم شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آیینه ی بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی
امشب اینقدر دلم گرفته که یاد مرگ و وصیت هم افتادم .
گفتم وصیت، واقعا از کفتون میره اگه وصیت علیرضا بهرامی رو نخونین:
وصيت
بدهکارم به مستي روزهايي را که هشيارم
ازا ين بدتر به عزراييل چندين جان بدهکارم
بدهکارم به خنديدن تمام عمر تلخم را
به گريه روزهايي ر ا که از تلخي تلنبارم
بدهکارم به عصيان وام فرصت ها که عمرم داد
و با بد پاکداماني تلف گشتند بسيارم
به دانشگاه چندين ساعت حاضر نبودن را
به نمره صفرهايي را که در پرونده ام دارم
بدهکارم به دين چندين نماز و روزه و پرهيز
به دينداري چه گفتارم چه کردارم چه پندارم
بدهکارم به چشمم ديدم خوبان عالم را
به گوشم قطع اصواتي که مي جويند آ زارم
تنم قرضه نفس هايم به جاي قسط هايي که
براي اين وآن يک عمر بايستي بپروارم
به دستانم به پاهايم به لب هايم به شش هايم...
بدهکارم بدهکارم بدهکارم بدهکارم.
ولش کن. من که دیگه آهی ندارم که براتون بگم....
یارب نظری کن که دگر آه ندارم
جز درگه تو جای دگر راه ندارم
بی توشه روانم به دل وادی عشقم
یارب تو بدان من که پر کاه ندارم
(فقط اگه شاعر این شعر رو پیدا کردین به من هم بگین)فعلا یا علی.
شهادت حضرت زینب تسلیت باد.
سپهــــر عصمت و عفت مه برج حیــا زینب
یگـانه دخت زهـرا بنت شـاه اولیـا زینب
نبی سطوت علی صولت حسن خلق و حسین طینت
شبیه مادرش زهرا بُدی سر تا به پا زینب
بلا گـر مایه ی قرب اللهی گشت بر پاکــان
نبودی هیچ کس آنسان که بودی مبتلا زینب
امامت گـر بُدی لایق زنـان را فــاش می گفتم
که بـر خلق دو عــالم مقتدا و رهنمــا زینب
فغــان و آه از آن ساعت که با خیل اسیــران شد
به کوفه وارد از جور و جفــای اشقیـا زینب