تبليغاتX
متولد ماه مهر
نامه ای به امیرالمومنین(علیه السلام)
سلام بر تو ای امیرالمومنین.

 سلام ای چراغ هدایت بشریت و ای روشنگر راه هدایت.

این نامه را دلیل بر جسارت و بی احترامی من مگیر، که چنین خُــردی بر چنان با خـِردی بی ادبی نکند.

راستش این روزها هیچکس چون تو درد دل مرا نمیفهمد و خوشا به حال من که با چون تویی درد دل میکنم.

خوشا به حالت علی جان ؛

 خوشا به حالت که چاهی داشتی و درد دلهایت را شبانه در چاه میگریستی. حسودی و رشکم را بر اساس بی ظرفیتی ام مگذار ( که بر این اساس است) بلکه بر این طریق گیر که دیگر کسی حرفهایم را نمیفهمد. تعصب چشمها را و گهگاهی غصاوت دلها را پوشانده.

این روزها همان هایی که مرا مُــرید بی چون و چرای تو و مسیر تو میخواندند ضد انقلاب و ضد ولایت فقیه صدایم میزنند؛ و به خس و خاشاک! تعبیرم مینمایند. و میگویند: "تو دست همراهی به دشمنان میدهی و حرکت به سوی دوستان مینمایی." گویا آنها خود را معصوم میدانند و مقام عصمت را به نازلترین صورت نقاشی میکنند.

این روزها برخی از تعابیرت را نه تنها حس بلکه ادرک و وجدان میکنم.

آری به واقع انگشت به دهان از فرط حیرت دریای صبر تو مانده ام. هر زمان که یاد بیان " استخوان در گلو" یت می افتم اشک در چشمانم جمع میشود. اما این روزها علاوه بر اشک چشمانم، استخوانی که در گلویم هست، گلویم را زخم کرده است!

سیل عظیمی از حرفهاست که به مصلحت نباید گفت و موج خروشانی از گفته هاست که بر اساس همان مصلحت باید سُفت و دم بر نیاورد و بالعکس. و باز خدا را شاکرم که در این شبستان پر اشباح، علی زمانمان راهنما و روشنگر راهمان است . بیانات او در این مدت همانند قبل سکینه ای بر قلب و دل ناآراممان بوده است.

ولیکن یا علی(ع) این روزها رسیدن کارد به استخوان نزدیک است و کار جامعه ما بسان آن عرب بیابانگردی شده است که میان خطبه ی شقشقیه آن سوال جاهلانه را از شما پرسید. دیگر جهالت های علنی خروش آدمی را بر می انگیزد و انسان را درهمان حالت ناراحتی به فکر فرو میبرد که خاطی یا واقعا جاهل است که "الجاهلُ ..." و یا واقعا عامدا خطاکار است که در این میان صد درود و رحمت بر آن جاهل!

علی جان این روزها ترس و اضطراب بدنم را فراگرفته؛ آخر میدانی به چه سبب؟!

چون در اینجا ابو موسی اشعری به ریاست رسیده است.

علی جان نگرانم؛

این روزها همانند آن روزها مظلوم ترین جایگاه جامعه ولایت است، هر کسی برای رسیدن به قدرت گهگاهی از ذخیره ولایت و رهبری استفاده و گهگاهی برای پیشبرد امور خویش به این منصب پشت مینماید.

علی جان نگرانم؛

میترسم با روی کار آمدن ابو موسی اشعری علی زمانمان را به سمت خانه نشینی سوق دهند ( که بسی گزاف اندیشیده اند و مگر خون مرا از رگهایم برون ریزند تا بدین نقشه شوم رسند که آنگاه هم نتوانند.)

علی جان ؛

 میگویند او مالک اشتر زمان است( که مراتب عذرخواهی ما را به جناب مالک اعلام نمایید). ولی گویا:

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس

گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت

یا امین الله چند سوال است که ذهنم را به خود مشغول کرده:

1-گویند مالک در بازار در حال عبور بوده که او را دشنام و ناسزا میگفتند و او در همان حال برمیگردد و با کرامت و گشاده رویی و با ادب برخورد میکند؛

آیا ناروا گفتن و لحن بی ادبانه و تحقیر آمیز و تمسخر آمیز تبعیت از رفتار مالک است؟

2-مالک اشتر تابع محض و بی چون و چرای رهبری و سیاست های وی و علمای دین بوده است؛

مالک اگر اداره امور جامعه را در دست میگرفت دوستداران و حامیان عاملان ظلم را در اداره امور مملکتی می گماشت؟

آیا گماردن رحیم مشایی پیروی از مالک است؟! ( حال چه او را عوض کند چه نکند؛ مهم نفس عمل است)

آیا این عمل بی ادبی و بی اعتنایی به ساحت رهبری و مراجع اعظام نیست؟!

علی جان؛

 این روزها در لباس خاکی پدرانمان که به جبهه رفته اند و سرا پا قداست است دست نوازشی هم بر سر ما کشیده اند (به دیده برخی عمدی و گفته ی برخی دیگر سهوی!)؛

و ده ها راز سر به مُهر دیگر که مجال و صلاح به عالم ثمر شدن آنها نیست.

ولیکن مولا؛

این روزها همانند آن روزها با وجود فشار و آزار وحملات متعدد خودی ها و غیر خودی ها  ( گاه صریح و گاه تلویحی) به رهبری ،این بیعت و قول را از ما بپذیر که حامیان اسلام ناب محمدی(ص) و جان بر کفان ولایت تا آخرین قطره خون خود ایستادگی میکنند تا مبادا ماجرای سقیفه و خانه نشینی تکرار شود.

مولای من تفاوت این روزها با آن روزها اینست که در بین حامیان واقعی، اهل کوفه ای وجود ندارد انشاالله.

و بنفسی انت یا امیرالمومنین.                                                

ح . ن

۱۳۸۸/۵/۱

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 4:58 توسط حسین نمازی |

نمیدانم ...
نمیدانم که میدانم!

نمیدانم نمیدانم!

نمیدانم که دانستم نمیدانم؟!

و یا از فرط نادانی نمیدانم؟

ز بهت حیرت و غفلت

                           نمیدانم چه میدانم ؟!

فقط این روزها یک چیز میدانم

و آن اینست:

                " نمیدانم"!

نمیدانم در این چرخ پر از رنگ و ریا من از چه می نالم؟

ز شادی اش نمیدانم، ز رگبار تمام غصه هایش از چه میدانم؟

ز تحصیل و ز کار و از نماز و روزه و خمس و  ز شادی حلال و

 روزی پاک و دل شاد و سلام بی ریا و خیر بی منت

دگر چیزی نمیدانم

                      و شاید چشمهای من سیاهی را فقط بیند!

نمیدانم!؟

اگر این عصر را وقت ظهور آن علی هیبت نمی دانند

دگر کی موقع کار است؟!

برادر با برادر همچو ضحاک است!

(چنین گویم نه پنداری که افسانه ست،

نه احساس دل ناشاد و دیوانه ست،

همان تلخی دورانست

                           که ما نام حقیقت می نهیم نامش!

و آری این حقیقت تلخی کامست!)

همه از بهر هر کاری کلاف سر به تویی برده و در کار خود گیرند

و هر لحظه به دوری خود از رب جلی از دیگری هم سبقه میگیرند!

***

در این سر در گمی نالان از این کوچه به آن کوچه

                                             که یک آن کودکی دیدم

ز رخسارش فقط زردی به چشمم خورد

(نمیدانم که چشمانم دوباره طبق یک عادت سیاهی دیده اند یا نه ...؟!)

ز رخسارش فقط زردی به چشمم خورد

و آن چند استخوان که پیکرش را نقش میدادند!

جلو آمد. گفت: آقا

بخر فالی ز شعر حافظ شیراز

دو چشمانم به هم آمد

(یعنی یک ورق بردار)

و این بود شاهکار شاعر شیراز:

"ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

طامات تا به چند و خرافات تا به کی"

طامات تا به چند؟!

خرافات تا به کی؟!

***


پاورقی ها:

۱-بابت این تاخیر طویل المدت واقعا عذر میخوام.

۲-توی این مدت که به روز نکردم خیلی اتفاقات افتاد( از انتخابات بگیر تا امور فرهنگی اخیر و امور ورزشی و ...) که البته بنده هم بیکار نبودم و در جاهایی که کاری از دستم برمیومده دست و پایی میزدم . حالا شاید تحت عنوان "چی شد که اینجوری شد؟!" نوشته هایی که نوشتم رو گذاشتم تو وبلاگ شاید هم نه! چون تحت این تیتر تو بعضی جاها چیزایی نوشتم حالا ببینیم " تا یار که را خواهد و میلش به که باشد" 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 13:10 توسط حسین نمازی |

...لک لبیک حسین...
از داغ حسین(ع) اشک نم نم داریم

در خانه سینه تا ابد غم داریم

پیراهن و شال مشکی آماده کنید

چند روز دگر تا محرم داریم...


چند وقت است دلم مي گيرد
دلم از شوق حرم مي گيرد

مثل يك قرن شب تاريك است
دوسه روزي كه دلم مي گيرد

مثل اين است كه دارد كم كم
هستيم رنگ عدم مي گيرد

دسته سينه زني در دل من
نوحه مي خواند و دم مي گيرد

گريه ام، يعني: باران بهار
هم نمي گيرد و هم مي گيرد

بس كه دلتنگي من بسيار است
دلم از وسعت كم مي گيرد

لشكر عشق، حرم را به عزا
به خود عشق قسم مي گيرد

قیصر امین پور 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 1:18 توسط حسین نمازی

فقط یه شعر

واقعا به خاطر این مدت طولانی که نبودم عذر خواهی میکنم اگرچه این هزار و یکمین توجیه هست ولی واقعا درگیر یک سری مشغولیات بودم. الانم ادامه ی بحثمون رو بطور کامل تحقیق نکردم و ننوشتم، فقط یکی از شعرامه که پیشنهاد میکنم خودتون بخونین :

 

 روزگار زد پس ِ کلم

 عاشقی اومد سراغم

 دیگه ثانیه نموندش

 ساعت گم شد ز نگاهم

 

 نگاهم، نگاه ِ دریا

 دل من وسعت صحرا

 افقم؛ اون ته ِ دنیا

آرزوم؛ سفر رو ابرا

 

 همیشه  دعا میکردم

 هی خدا خدا میکردم

 من تو رو صدا میکردم

ولی...

      ولی....

به چی من نگاه میکردم؟!

آهان

     انگار یادم اومد

چشم من به پشت در بود

گاهی اوقات به تلفن

گاهی اوقات...

                  وه....چه خر بود!

             ***

چشام از فرط ِ دیدن کور شده بودن!

گوشام از نشنیدنا کر شده بودن!

چشم ِ گوشم پی زنگ ِ تلفن کم سو شده!

آره مادر!

            قدیمیا راست میگن:  

                                     "دنیا چقدر عوض شده!"

              ***

 

اون روزا- که عاشقی اومد سراغم –

                                               پرتو خورشید چه قشنگ بود

                                               گرما انگار مال ِ من بود

اون روزا هر کی می خندید

                                   پیش خود می گفتم انگار با خبر از درد ِ من بود!

آخه رو میز بابام نوشته بود:

                            "خنده بر هر درد ِ بی درمان دواست"

اما؛ آخه...

                           درد ِ من بی انتهاست

                          تا ابد خنده برایش کم بهاست

                         تنها چیزی که میتونه خنده رو از پا دراره

                                                                              گریه هاست!

باز همه داد میزنن:

                        "خنده بر هر درد بی درمان دواست"

 

درد ِ بی درمون ِ من دوا نداره

درد ِ من عاشقیه

خنده باشه

گریه باشه

خنده با گریه

               پیش عاشق کم میاره.
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 2:6 توسط حسین نمازی |

پرهیز ها در دوستی
ابتدا شهادت بزرگ بانوی اسلامحضرت زهرا(س) را تسلیت عرض مینمایم. واین هم تقدیم به حضرتش:

از بی ادبی حرمت میخانه شکست

ساقی و می و ساغر جانانه شکست

میخانه دگر سوخت و ساقی فهمید

در پشت دری پهلوی دردانه شکست 

 

 


قبل اینکه شروع کنم بگم که یه دفعه نوشتم و همش پاک شد!

این دفعه میخوایم به وجه منفی دوستی و دوست یابی از دیدگاه امیرالمومنین (ع) بپردازیم.

امام از یه سری آدمها پرهیز دادند چون مثل ویروس تو روح آدم تاثیر میذارن مثلا در نامه ۶۹ نهج البلاغه  به حارث همدانی فرمودند:

"...از همنشینی با فاسقان بپرهیز که شر به شر می پیوندد. خدا را گرامی بدار و دوستان خدا را دوست شمار..."

و یا در حکمت ۲۹۳ میفرمایند که دوستی بااحمق هرگز!!:

"همنشین بی خرد مباش که کار زشت خود را زیبا جلوه داده و دوست دارد که تو همانند او باشی"

حتما تا حالا با این آدما که به زور بخوان شما رو مثل خودشون کنن برخور داشتید دیگه!

امام در حکمت ۳۸ چهار تا هشدار به امام حسن(ع)دادند و میفرمایند که:

"به این چهار هشدار عمل کن تا زیان نبینی:

هشدارها!:

۱-پسرم! از دوستی با احمق بپرهیز. چرا که میخواهد به تو نفعی رساند اما دچار زیانت میکند.(آخه بیچاره!)

۲-از دوستی با بخیل بپرهیز. زیرا آنچه را که در سختی بدان نیاز داری از تو دریغ میکند(نامرد)

۳-از دوستی با بدکار بپرهیز که با اندک بهایی تو را میفروشد.(آدم فروش!)

۴-و از دوستی با دروغگو بپرهیز که او به مانند سراب است. دور را به تو نزدیک و نزدیک را دور مینماید."

و در حکمت۴۷۹ امام بدترین دوست رو چنین معرفی میکنن:

"بدترین دوست آنست که برای او به رنج و زحمت افتی."

نه اینکه شما خودتو بخاطر دوستت به زحمت بندازی نه! اینکه میشه ایثار یعنی اینکه دوست شما جز بدبختی و مشکلات برای شما چیزی نداشته باشه.

تا حالا امام ویروسها رو گفتند اما الان یه تجویز میکنن که اگه شما بدترین دوست رو هم داشته باشید چه کنید:

امام در روش برخورد با دوست بد چنین بیان میکنن:

"برادرت را با احسانی که در حق او میکنی سرزنش کن. و شر او را با بخشش باز گردان."

پاورقی: از اینجا به ما یاد میدن که شیعه یعنی رحمت و بخشش.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 20:33 توسط حسین نمازی |

بررسی دوست و غزلی برای حضرت زینب(س)

میگن همیشه بگو سلام، خُب سلام. یادتون هست که داشتیم درباره ی دوستی و رفاقت از دیدگاه امیرالمومنین (ع) میگفتیم؟اینم بقیه اش.

عزیز دل برادر اگه میخوای یه رفیق خوب باشی یا یه دوست خوب  پیدا کنی(؟!؟!آی شیطون؟!؟!)، باید هوای رفیقت رو داشته باشی:

"دوست، دوست نیست مگر آنکه حقوق برادرش را در سه جایگاه نگهبان باشد؛

در روز گرفتاری، آن هنگام که حضور ندارد و پس از مرگ."*

آره خلاصه" اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش ". ولی مواظب باش از اون ور غش نکنی، به قول پدر بزرگم که همیشه میگفت:مردم یا از افراط خودشون رو از بین میبرن یا از تفریط. امام هم در این مورد میفرمایند:

"در دوستی با دوست مدارا کن، شاید روزی دشمن تو گردد.و در دشمنی با دشمن هم مدارا کن، زیرا شاید روزی دوست تو گردد."**

 

آره خلاصه حواسمون باید جمع باشه که چه جوری رفتار میکنیم. نمیدونم بعضی ها رو دیدین به زور میخوان با یکی دوست بشن یا بر عکس طرف اینقدر برای رفیقش کلاس میذاره که حال آدم به هم میخوره. اما فکر اینجاشو هم کردند:

 

"دوری تو از آن کس که خواهان تو است نشانه ی کمبود بهره ی تو در دوستی است، و گرایش تو نسبت به آن کس که تو را نخواهد، سبب خواری تو است."***

 

این یکی رو ببین:"…ای بتونم اون لباس رو بخرم روی حسین کوتوله رو کم کنم…. "  این حسادت ها هم بعضی موقع ها حرفای تو دل بعضی هاست، که امام ازش به عنوان"آفت دوستی" یاد کردند. و اگه میخوای از رفیقت جدا بشی اینم نکته تستیش(!):

"وقتی مومن برادرش را به خشم آورد؛ به یقین از او جدا شده است." ****

توی این جامعه ی امروزی بد نیست که آدم بره سراغ دوستایی که یه بویی از خدا برده باشند که امام ویژه گی هاشون رو این چنین بیان میکنن:

"دوستان خدا آنانند که به درون دنیا نگریستند آنگاه که مردم به ظاهر آن چشم دوخته اند، و سرگرم آینده ی دنیا شدند آنگاه که مردم به امور زود گذر دنیا پرداختند. پس هواهای نفسانی که آنان را از پای در می آورد، کشتند؛ و آنچه که آنان را به زودی ترک می کرد، ترک گفتند؛ و بهره مندی دنیا پرستان را از دنیا، خوار شمردند، و دست یابی آنان را به دنیا زودگذر دانستند. با آنچه مردم آشتی کردند دشمنی ورزیدند، و با آنچه دنیا پرستان دشمن شدند آشتی کردند، قرآن به وسیله ی آنان شناخته میشود، و آنان به کتاب خدا آگاهند؛ قرآن به وسیله ی آنان پا برجاست و آنان به کتاب خدا استوارند. به بالاتر از آنچه امیدوارند چشم نمیدوزند، و غیر از آنچه که از آن میترسند هراس ندارند." *****

*نهج البلاغه حکمت 134

** نهج البلاغه حکمت268

*** نهج البلاغه حکمت451

**** نهج البلاغه حکمت480

***** نهج البلاغه حکمت432

 

این هم به مناسبت میلاد حضرت زینب:

من که در شوق وصالت همچو پیچکها به جوشم

من که گه پروانه گونه در ثمن مویت خروشم

 

من که وقت عجز و ناله با تو زینب در نوایم

من که رطل مستی ات را از لب جانم بنوشم

 

من که چون عصیانگران، خاموش در ویرانه ی دل

ذکر تو چون وِرد دارم بر زبان ِ دل نیوشم

 

بوی سبقت را گرفتی، از ستاره ، ماه ، خورشید

تا که رویت را عیان کردی به من، بردی تو هوشم

 

روزگاری هست کین دل عهد و پیمان یاد آرد

آری آری من به تو دل بستم و ساغر به دوشم

 

در ازل یک جرعه از پیمانه ی عشقت چشیدم

تا ابد هوهو کنان من باده بر باده بنوشم

سه شنبه 10/4/82

 راستی این روزا که نمایشگاه برپاست چند تا از دوستان تو نظراتشون بهم کتاب معرفی کردند و من تهیه کردم وخدایی چیزای خوبی بود. اگر رفتین نمایشگاه توصیه میکنم تهیه کنید:

۱-از تلخ و شاد وطنم -نوشته ی فریدون ضرغامی -(به توصیه ی دکتر بیات بزرگوار)

۲-از لاله زار تا جمهوری- نوشته ی مهدی موسوی-(که خودشون زحمت کشیدن و بهم معرفی کردن)

۳-عاشقانه ها-نوشته ی علی ثابت قدم-

۴-عشق قابیل است-نوشته ی نجمه زارع-

۵-طوفان دیگری در راه است-سید مهدی شجاعی-(خودشون هم تو غرفه بودن و از دیدنشون خوشحال شدیم)

و...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 16:24 توسط حسین نمازی |

و اینک بهار...

 

 یوسفم؛

          سبز شده زردی ها،

          و زمین غرق شعف،

          و به گلخند شکوفه سوگند                                   

          تو بیا

               تا که نماند ز خواندن بلبل

              تا پشیمان نشود رویش گل

              تا نگرید سنبل 

          تو بیا

              تا که نماند به دل ِ ناز ِ بهار

              رشک نرگس ِ خدا

              که بُوَد اصل ِ بهار.

                                           ۸۷/۱/۱-تهران

 

اعیاد بر تمامی زنده دلان مبارک.

 

حرفمون سر دوستی و رفاقت از دیدگاه امیرالمومنین(ع) بود. از دیدگاه امام دوستی هم آداب خاص خودش رو داره:

"ای مردم! آن کس که از برادرش(دوستش)؛اطمینان و استقامت در دین و درستی راه و رسم را سراغ دارد،باید به گفته ی مردم درباره ی او گوش ندهد. آگاه باشید! گاهی تیرانداز،تیرزند و تیرها به خطا میرود؛سخن نیز چنین است. (دوست بد) درباره ی کسی چیزی میگوید که واقعیت ندارد و گفتار باطل تباه شدنی است، و خداوند شنوا و آگاه است. بدانید که میان حق و باطل جز چهار انگشت بیشتر فاصله نیست.

(از امام پرسیدند که معنای چهار انگشت چیست؟! امام انگشتان خود را میان چشم و گوش خود گذاشتند و فرمودند:)

باطل آن است که بگویی "شنیدم" و حق آن است که بگویی "دیدم"."*

 

یک راه دیگه که امام برای جذب دل ها و دوست پیدا کردن فرمودند، اینه:

"دلهای مردم گریزان است، به کسی روی آورند و دوستی کنند که خوشرویی کند."**

 

*خطبه ی 141 نهج البلاغه

**حکمت 50

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 15:57 توسط حسین نمازی |

ای دوست - غزه را دریاب.

درودم اگر چه با تاخیر است اما صادقانه است و تو پاسخ ده.

این بار در دو مرحله سخن به عرصه مجازستان میگذاریم: قسمت اول ای دووووووووووووووووست.  و قسمت دوم شعر.

قسمت اول: در مرغزار سخن ِ دوست به دنبال رفیق ِ شفیق گسیل گشتیم و بر سر ِ رود ِ پر از فصاحت و بلاغتش روح ِ خود را  آذین بندی کردیم  تا بدین درخت پر ثمر ِ اسرار زندگی رسیدیم .و این درخت پر ثمر چیزی جز نامه ی زندگی آموز علی(ع) برای پسرش نیست. نامه ی 31 نهج البلاغه که آیینه ی  تمام نمای دوستی را به نمایش میگذارد.

(نمیدونم چرا اینقدر ادبی شد؟! اما بی خیال - کاغذ و قلم آماده کنین و حواسا رو شش دنگ جمع کنین که میخوام یه جزوه از استادی بگم که هیچ کسی رو دستش نمیاد. واقعا خودم بعد از هر جمله ای که تایپ میکردم چند لحظه فکر میکردم و بعد به جمله ی بعدی میپرداختم، و از این نامه دو مطلب برداشت کردم :1-راه و رسم رفیق داری.           2-افتخار به چنین پیشوای بی نظیری.)

 

حقوق ِ دوستان:

 

چون برادرت از تو جدا گردد، تو پیوند دوستی را بر قرار کن.

 

اگر روی برگرداند تو مهربانی کن؛

 

 و چون بخل ورزد تو بخشنده باش؛

 

 هنگامی که دوری میگزیند تو نزدیک شو؛

 

 و چون سخت گیرد تو آسان گیر؛

 

 و به هنگام گناهش عذر او را بپذیر، چنان که گویا بنده ی او می باشی، و او صاحب نعمت تو باشد.

 

 مبا دا دستورات یاد شده را با غیر دوستانت انجام دهی ، یا با انسانهایی که سزاوار آن نیستند بجا آوری.

 

 دشمن دوست خود را دوست مگیر تا با دوست دشمنی نکنی.

 

 در پند دادن دوست بکوش، خوب باشد یا بد.

 

 و خشم را فرو خور که من جرعه ای شیرین تر از آن را ننوشیدم، و پایانی گواراتر از آن را ندیده ام.

 

 با آن کس که با تو درشتی کرده ، نرم باش، که امید است به زودی در برابر تو نرم شود.

 

 با دشمن خود با بخشش رفتار کن که سر انجام ِ شیرین ِ دو پیروزی است(انتقام یا بخشیدن).

 

 اگر خواستی از برادرت جدا شوی جا یی برای دوستی باقی گذار، تا اگر خواست روزی به سراغ تو بازگردد بتواند.

 کسی که به تو گمان ِ نیک برد او را تصدیق کن، و هرگز حق برادرت را به اعتماد دوستی که با او داری ضایع مکن، زیرا آن کس که حقش را ضایع میکنی با تو برادر نخواهد بود.

 

 و افراد خانواده ات بد بخت ترین افراد نسبت به تو نباشند.

و به کسی که به تو علاقه ای ندارد دل مبند.

 

 مبا دا برادرت برای قطع پیوند دوستی، دلیلی محکم تر از بر قراری پیوند با تو داشته باشد.

 

 و یا در بدی کردن، بهانه ای قوی تر از نیکی کردن تو بیاورد.

 

 ستم کاری کسی که بر تو ستم میکند در دیده ات بزرگ جلوه نکند، چون او به زیان خود و سود تو کوشش دارد.

 و سزای آن کس که تو را شا د میکند بدی کردن نیست.


وقسمت دوم:شعری برای مردم مظلوم غزه:

 

من ننالم ز بر ِ حادثه ای سخت؛ چگونه؟!

یا نگریم ز کشتار ِ دو صد طفل....

.

.

.

-صدای پر از حزن ِ مادر به هوا خاست-

      ز اطراف اخبار

      :"الهی، نیگاه کن چه جوونه!!"

       :"خدایا کمکم کن، دلم دریای ِ خونه..."

 

...و اشک از سر ِ جام ِ می ِ چشمان ِ تَرَش ریخت

   و هُرمش به تنم گُرز ِ دو صد شعله ی آتش    بیاویخت؛

 

              که ای خصم ِ پلید و سیه و شوم

              به جــان و جگـر ِ مردم ِ معصوم

                                                     چه آرد؟!

                                                     چه خواهد؟!

                                                     چه نخواهد!؟!

 

دگر شرم و حیا بر سر صحبت و سیاست نباشد

دگر فاش بگویند، که اهداف همه قتل و شکنجه ست

                      و روح ِ همه ی عاشقــا خسته ست

                      و درگاه ِ دل و قلب غاصب، ببینید که بسته ست...

.

.

.

و خون ِ تن ِ مظلوم شده جزء جدایی نپذیر ِ همه روزش

و کارش ز مقامات چنین است:

                                         "بسوزش"

و اجرای ِ فرمان...

 

و در پاسخ ِ آه فلسطین....

                                 یه دستور:

                                              "بکوبید به پوزش"

.

.

.

...و آن مادر ِ گریان، که در طول ِ عمرش

   هر آن داشت فدای ِ پسرش کرد

                   و تاج ِ شجاعت به سرش کرد

 

 

 در آن روز ِ ابری و سیاه....

.

.

.

آری؛ خود ِ مادر به تن ِ گل پسرش

                                            رخت ِ کفن کرد

و می گفت:

            "چنین است حقوق ِ بشر و مجمع عالی ِ تمدن!"

                                             "ببینید –جوانم-چه خاکی به سرش کرد!."
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 2:22 توسط حسین نمازی |

کیست مرا یاری کند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 17:43 توسط حسین نمازی